عالمی را از عمارت پای در گل رفته است
وسعت از دست و دل مردم به منزل رفته است
۱می شود زنجیر پا عقل فلک پرواز را
کوچه راهی را که مجنون با سلاسل رفته است
۲آتش سوزنده و خاک فراموشان یکی است
تا سپند بی قرار من ز محفل رفته است
۳می کشد میدان که دریا را در آغوش آورد
موج ما گاهی گر از دریا به ساحل رفته است
۴صید من کز ناتوانی بر زمین بسته است نقش
حیرتی دارم که چون از یاد قاتل رفته است
۵باعث امیدواری شد من افتاده را
تا ره خوابیده را دیدم به منزل رفته است
۶بس که چشمش محو در نظاره قاتل شده است
پرفشانی زیر تیغ از یاد بسمل رفته است
۷پیش بینا نور حق روشنترست از آفتاب
بی بصیرت آن که دنبال دلایل رفته است
۸هر چه جز آزادگی، بارست بر آزادگان
چون صنوبر زیر بار یک جهان دل رفته است؟
۹صد بیابان از حریم کعبه افتاده است دور
هر که در راه طلب یک گام غافل رفته است
۱۰بر مطالب، بی طلب فرمانروا گردیده ام
تا مرا از دست، دامان وسایل رفته است
۱۱تیشه فرهاد گردیده است هر مو بر تنم
تا ز چشمم صائب آن شیرین شمایل رفته است
۱۲