نامه از قاصد دل مغرور ما نگرفته است
غیرت ما بوی یوسف از صبا نگرفته است
۱سرکشی از ترکتاز عشق بر ما تهمت است
گرد ما افتادگان هرگز هوا نگرفته است
۲با دل روشن زمین و آسمان غمخانه ای است
صورتی دارد جهان تا دل جلا نگرفته است
۳می رسد آخر به جایی گریه خونین ما
خون ناحق را کسی پا در حنا نگرفته است
۴روز ما را گر سیه کردند این مه طلعتان
دامن شب را کسی از دست ما نگرفته است
۵هر چه هر کس یافته است از دامن شب یافته است
دل عبث دامان آن زلف دو تا نگرفته است
۶آه را در سینه سوزان من آرام نیست
دود از آتش این چنین صائب هوا نگرفته است
۷