خاکساری در بلندی ها رسا افتاده است
آسمان این پشته را در زیر پا افتاده است
۱عاشقان را نیست جز تسلیم دیگر مطلبی
دیده قربانیان بی مدعا افتاده است
۲در چنین فصلی که نتوان جام می از دست داد
از گل اخگر در گریبان صبا افتاده است
۳نیست جز تیری که بر ما خاکساران خورده است
بر زمین تیری که از شست قضا افتاده است
۴بر لب دریا زبان بر خاک می مالم چو موج
بخت من در نارسایی ها رسا افتاده است
۵از غریبان است در چشمش نگاه آشنا
بس که چشم ظالمش ناآشنا افتاده است
۶می گذارد آستین بر دیده خونبار من
دیده هر کس بر آن گلگون قبا افتاده است
۷می کند از دیده یعقوب روشن خانه را
تا ز یوسف بوی پیراهن جدا افتاده است
۸عیب از آیینه بی زنگ برگردد به نقش
عیبجو بیهوده در دنبال ما افتاده است
۹دارد از افتادگی صائب همان نقش مراد
هر که در راه طلب چون نقش پا افتاده است
۱۰