تا ز روی آتشین او نقاب افتاده است
رعشه غیرت به جان آفتاب افتاده است
۱خون عرق کرده است از شرم عذارش آفتاب؟
یا ز رویش عکس در جام شراب افتاده است
۲دیدن جان نیست کار دیده صورت پرست
ورنه رخسار لطیفش بی نقاب افتاده است
۳می کشد خجلت ز پیچ و تاب آن موی کمر
گرچه زلف عنبرین پر پیچ و تاب افتاده است
۴خون به جای آب می گردد به چشمش از شفق
تا به رخسار که چشم آفتاب افتاده است؟
۵سرمه گفتار عاشق می شود پیش از سؤال
بس که چشم شوخ او حاضر جواب افتاده است
۶آب گرداند به چشم چاه سیمین ذقن
بس که یاقوت لبش خوب آب و تاب افتاده است
۷گیرد از دست تماشایی عنان اختیار
گرچه از خط حسن او پا در رکاب افتاده است
۸حال دل در پنجه مژگان او داند که چیست
سینه کبکی که در چنگ عقاب افتاده است
۹آگه است از پیچ و تاب عاشقان در عین وصل
موجه خشکی که در بحر سراب افتاده است
۱۰نیست خالی دل ز آه سرد در دلهای شب
کلبه ویران ما خوش ماهتاب افتاده است
۱۱از دل صد پاره ام هر پاره دارد ناله ای
تا که را از دست مینای شراب افتاده است؟
۱۲گوهر شهوار گردیده است در مهد صدف
قطره ما گرچه از چشم سحاب افتاده است
۱۳گرچه در دریای وحدت نیست موج انقلاب
در سر هر کس هوایی چون حباب افتاده است
۱۴برنمی آرد نفس نشمرده صائب از جگر
هر که در اندیشه روز حساب افتاده است
۱۵