تا به فکر گوشوار آن سیمبر افتاده است
پیچ و تاب رشته در جان گهر افتاده است
۱رشته سر در گم جان را به دست آورده است
دیده هر کس بر آن موی کمر افتاده است
۲هست چون تسبیح در هر رشته اش صددل گره
بس که در زلف تو دل بر یکدگر افتاده است
۳گرچه پیش افتاده در ظاهر، ولی رو بر قفاست
راه پیمایی که پیش از راهبر افتاده است
۴پرده خوابش کند در چشم کار بادبان
هر که را بر ساحل از دریا نظر افتاده است
۵می کشم چون بید مجنون خجلت از بی حاصلی
من که پیش از سایه بر خاکم ثمر افتاده است
۶کشتی مغرور من از منت خشک کنار
در کمند وحدت از موج خطر افتاده است
۷گوهر شهوار می آید به غواصی به دست
پا به دامن چون کشم، کارم به سر افتاده است
۸برق عالمسوز باشد لازم ابر سیاه
آتشم در خرمن از دامان تر افتاده است
۹همچنان غافل ز مرگم، گرچه از موی سفید
در رگ جان رعشه چون شمع سحر افتاده است
۱۰گرچه باشد در ضمیر خاک صائب مسکنش
از قناعت مور در تنگ شکر افتاده است
۱۱