سنبل زلف از رخش تا برکنار افتاده است
گل چو تقویم کهن از اعتبار افتاده است
۱نه لباس تندرستی، نه امید پختگی
میوه خامم به سنگ از شاخسار افتاده است
۲در چنین وقتی که شاخ خشک ما در آتش است
حله رحمت ز دوش نوبهار افتاده است
۳ناامیدی می کند خون گریه بر احوال من
کشت امیدم ز چشم نوبهار افتاده است
۴هرگز از من چون کمان بر دست کس زوری نرفت
این کشاکش در رگ جانم چه کار افتاده است؟
۵(آفتاب نشأه تا از مشرق مغزم دمید
کوکب عقلم ز اوج اعتبار افتاده است)
۶شکر گردون ستمگر می کند هر صبح و شام
کار صائب تا به اهل روزگار افتاده است
۷