سیل در بنیاد تقوی از بهار افتاده است
توبه را آتش به جان از لاله زار افتاده است
۱تا ز سیر گلشن آن سرو خرامان پا کشید
بلبلان را گل به چشم از انتظار افتاده است
۲حال زخم من جدا از تیغ او داند که چیست
موجه ای کز بحر رحمت بر کنار افتاده است
۳جلوه فانوس دارد پرده چشم حباب
عکس رخسار تو تا در جویبار افتاده است
۴از رخش هر حلقه را نعل دگر در آتش است
بس که دام زلف او عاشق شکار افتاده است
۵می توان از هر دو عالم رشته الفت برید
دل دو نیم از درد اگر چون ذوالفقار افتاده است
۶سرنوشت چرخ باشد ابجد طفلانه اش
هر که را آیینه دل بی غبار افتاده است
۷حرص پیران را به جمع مال سازد گرمتر
آتشی کز دست خالی در چنار افتاده است
۸اندکی دارد خبر از حال ما افتادگان
مرغ بی بال و پری کز شاخسار افتاده است
۹هست امید زیستن از بام چرخ افتاده را
وای بر آن کس کز اوج اعتبار افتاده است
۱۰بی سخن می شوید از دل، دیدنش گرد ملال
بس که یاقوت لب او آبدار افتاده است
۱۱داغهای عاریت بر سینه دلمردگان
چون گل پژمرده بر روی مزار افتاده است
۱۲قدر خواب امن ومهد عافیت داند که چیست
هر که چون منصور در آغوش دار افتاده است
۱۳در کف آیینه سیماب از تپیدن باز ماند
بی قراری های ما بر یک قرار افتاده است
۱۴خواب راحت می کند کار نمک در دیده ام
دانه بی حاصلم در شوره زار افتاده است
۱۵گوهر از گرد یتیمی ساحل انشا می کند
ورنه آن دریای رحمت بیکنار افتاده است
۱۶شوید از دل دعوی خون، کشتگان خویش را
تیغ او از بس که صائب آبدار افتاده است
۱۷