نیست از زخم زبان پروا دل بی تاب را
مانع از گردش نگردد خار و خس گرداب را
۱تیغ را نتوان برآوردن ز زخم ما به زور
از زمین تشنه بیرون شد نباشد آب را
۲جوهر ذاتی است مستغنی ز نور عاریت
روغنی حاجت نباشد گوهر شب تاب را
۳قامت خم زندگی را می کند پا در رکاب
می گذارد پل در آتش نعل این سیلاب را
۴می کند فکر متین، کج بحث را کوته زبان
از کجی زور نهنگ آرد برون قلاب را
۵لب ز حرف شکوه بستن تلخ دارد کام من
وقت زخمی خوش که بیرون می دهد خوناب را
۶دل منه بر اختر دولت که در هر صبحدم
مشرق دیگر بود خورشید عالمتاب را
۷نقد خود را نسیه می سازد ز کوته دیدگی
با چراغ آن کس که جوید گوهر شب تاب را
۸سینه خود صائب از گرد کدورت پاک کن
صاف اگر با خویش خواهی سینه احباب را
۹