میرسد هر دم مرا از چرخ آزاری جدا
میخلد در دیدهٔ من هر نفس خاری جدا
۱از متاع عاریت بر خود دکانی چیدهام
وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا
۲چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند
چرخ سنگینِ دل ز من هر دم کند یاری جدا
۳نیست ممکن جان پر افسوس من خالی شود
گر شود هر موی من آه شرر باری جدا
۴تا شدم بیعشق، میلرزم به جان خویشتن
هیچ بیماری نگردد از پرستاری جدا
۵دست من چون خار دیوارست از گل بینصیب
ور نه دارد دامن گل هر سر خاری جدا
۶نه همین خورشید سرگرم است از سودای او
عشق دارد در دل هر ذره بازاری جدا
۷حُسن سرکش، کافر از جوش هواداران شود
دارد از هر طوق، قمری سروِ زناری جدا
۸قطع امید از حیات تلخ بر من مشکل است
وای بر آن کس که گردد از شکرزاری جدا
۹تکیه بر پیوند جان و تن مکن صائب که چرخ
این چنین پیوندها کرده است بسیاری جدا
۱۰