خط مشکین تو نقش تازه ای بر کار بست
مصحف روی ترا شیرازه از زنار بست
۱از فروغ حسن نتوان کرد در رویش نگاه
جوش گل راه تماشایی بر این گلزار بست
۲جوش خون بی بخیه می سازد دهان زخم را
شکوه چون زور آورد نتوان لب اظهار بست
۳جذب عشق از در درون می آورد معشوق را
طوطی ما را شکر در پسته منقار بست
۴در محبت کم گناهی نیست اظهار وجود
تا نفس باقی است نتوان لب ز استغفار بست
۵کعبه سنگ ره نشد سرگشتگان عشق را
چون تواند نقطه راه گردش پرگار بست؟
۶گرم دارد جوش بلبل صحبت گلزار را
شد جهان افسرده تا صائب لب از گفتار بست
۷