هر که دل در غمزه خونریز آن جلاد بست
رشته جان بر زبان نشتر فصاد بست
۱سنگ اگر در مرگ عاشق خون نمی گرید، چرا
بیستون از لاله نخل ماتم فرهاد بست؟
۲رشته بی تابی غیرت اگر باشد رسا
می توان بر چوب دست شانه شمشاد بست
۳ناله بلبل نیفشارد اگر دل غنچه را
چون جرس یک لحظه نتواند لب از فریاد بست
۴کرده ام لوح مزار خویش از سنگ فسان
زنگ اگر از خون من آن خنجر فولاد بست
۵بال سیر شعله جواله بستن مشکل است
نقش شیرین را چسان در بیستون فرهاد بست؟
۶بر رخ بحر از نسیم آه سرد من حباب
سخت تر صد پیرهن از بیضه فولاد بست
۷سرمه سا چشمی که من زان مجلس آرا دیده ام
بر گلوی شیشه بتواند ره فریاد بست
۸چون زبان مار، خار آشیانم می گزد
تا در فیض قفس بر روی من صیاد بست
۹شمع را در وقت کشتن چشم بستن رسم نیست
حیرتی دارم که چون چشم مرا جلاد بست؟
۱۰بس که صائب از نگاه عجز من خون می چکید
دیده خود را به وقت کشتنم جلاد بست
۱۱