بی محابا در میان نازکش انداخت دست
ناخن شاهین ز رشک بهله ای در دل شکست
۱قبله گاه من، کلاه سرگرانی کج منه
طاق ابروی تو می ترسم نهد رو در شکست
۲سرگرانیهاش با افتادگان امروز نیست
نقش ما با زلف او از روز اول کج نشست
۳لشکر خط شهربند حسن را تسخیر کرد
زلف او افتاده است اکنون به فکر کوچه بست
۴غنچه خواهد شد گل خمیازه ام از فیض می
می کشد بر دوش من آخر سبوی باده دست
۵گوشه ابروی استغنا چه می سازی بلند؟
می توان از گردش چشمی خمارم را شکست
۶دست آلایش کشیدم صائب از کام جهان
همت من بس بلند افتاده و این شاخ پست
۷