چرخ را خون شفق در دل ز استغنای اوست
رنگ زرد آفتاب از آتش سودای اوست
۱از علم غافل نگردد لشکری در کارزار
فتنه روی زمین را چشم بر بالای اوست
۲آن که کوه صبر ما را سر به صحرا داده است
کوه طور از وحشیان دامن صحرای اوست
۳آرزو در دل، نگه در چشم سوزد خلق را
از حیا نوری که در آیینه سیمای اوست
۴هست دیوان قیامت را اگر بسم اللهی
پیش ارباب بصیرت، قامت رعنای اوست
۵آن که ما را سر به صحرا داده چون موج سراب
در لباس شبروان آب خضر جویای ماست
۶عشق هیهات است گردد جمع صائب با خرد
هر سری کز عقل خالی شد پر از سودای اوست
۷