نقطه خالش که نه پرگار سرگردان اوست
کیست کز فرمان او گردن کشد، دوران اوست
۱آفتابی را که شد چشم تر من پرده دار
صبح محشر سینه چاک خنجر مژگان اوست
۲برق جولانی که دارد در خم چوگان مرا
آسمان بی سر و پا، گویی از میدان اوست
۳نیست در مغز زمین موج طراوت از محیط
این سفال خشک، سیراب از خط ریحان اوست
۴آسمان چشمی که من بیمار او گردیده ام
چهره خورشید، زرد از درد بی درمان اوست
۵هاله غبغب که پهلو می زند با ماه عید
موج دور افتاده ای از چشمه حیوان اوست
۶نیست کار آسمان دل را مصفا ساختن
از دل هر کس غباری خیزد، از جولان اوست
۷از خرام او به عمر جاودان قانع مشو
کاین چنین صد مصرع برجسته در دیوان اوست
۸قلزم عشقی که من خاشاک او گردیده ام
چهره گردون کبود از سیلی طوفان است
۹آتشین رویی که نعل من ازو در آتش است
آسمان چون دیده قربانیان حیران اوست
۱۰نیست آسان در حریم وصل او ره یافتن
چرخ نیلی، یک گره از جبهه دربان اوست
۱۱عشق سلطانی است بی پروا که چندین ماه مصر
از فرامش گشتگان گوشه زندان اوست
۱۲گرچه دارد نعمت الوان فراوان خوان عشق
می خورد هر کس جگر بی گفتگو مهمان اوست
۱۳نیست صائب شکوه ای از گردش دوران مرا
درد روز افزون من از حسن بی پایان اوست
۱۴