افسر سر گرمی مهر از فروغ جام اوست
خرده انجم سپند روی آتش فام اوست
۱ذکر او دل زنده دارد چرخ مینا رنگ را
جان این فیروزه در دست خواص نام اوست
۲صبح محشر انتظار جلوه او می کشد
چشم خورشید قیامت بر کنار بام اوست
۳گل عبث در دامن باد صبا آویخته است
گوش هر بی درد، کی شایسته پیغام اوست؟
۴روی در بیت الحرام عشق دارد آفتاب
پرنیان صبح صادق جامه احرام اوست
۵مردم باریک بین در وصل هجران می کشند
مرغ زیرک گر به شاخ گل نشیند دام اوست
۶ابر سیرابی که بر خارا کند گوهر نثار
وز ندامت تر نگردد، التفات عام اوست
۷از سر سرگشته گرداب و رقص گردباد
می توان دانست بر و بحر بی آرام اوست
۸چون نترسد چشم من صائب ز زهر چشم او؟
شور دریای محیط از تلخی بادام اوست
۹