زلف شب عنبر فشان از نکهت گیسوی اوست
عطسه بی اختیار صبحدم از بوی اوست
۱می شمارد آسمان را سبزه خوابیده ای
دیده هر کس که محو قامت دلجوی اوست
۲آن که می سوزد فروغش خواب را در چشم من
آسمان یک شعله نیلوفری از روی اوست
۳بوی پیراهن گریبان چاک می آید به مصر
می توان دانست کز دیوانگان بوی اوست
۴یک سر ناخن ندارد عقل اینجا اختیار
عقده دل را گشاد از جنبش ابروی اوست
۵خانه دل را خیال یار می روبد ز غیر
آه دردآلود من آثار رفت و روی اوست
۶شیوه های حسن او صائب نیاید در شمار
دلبری یک چشمه کار از نرگس جادوی اوست
۷