بهر قتل ما کمر آن حسن بی اندازه بست
دفتر گل را خس و خاشاک ما شیرازه بست
۱بی دماغان جنون را رام کردن مشکل است
سوخت لیلی، محمل خود تا بر این جمازه بست
۲سوخت چون خال از فروغ عارض گلگون او
از شفق آن کس که بر خورشید تابان غازه بست
۳آب شد از انفعال پیچ و تاب زلف او
موج بر آب روان چندان که نقش تازه بست
۴جمع نتوانست کردن این دل صد پاره را
آن که اوراق خزان را بارها شیرازه بست
۵نه همین صائب بلند آوازه گشت از حرف عشق
صاحب گلبانگ شد هر کس که این آوازه بست
۶