نیست جز غفلت مرا از عمر بی حاصل به دست
از دل روشن ندارم غیر مشتی گل به دست
۱بزم عشرت حلقه ماتم بود بر بیدلان
شمع روشن اشک و آهی دارد از محفل به دست
۲گل چو شاخ افتد به گلچین میرساند خویش را
خون ما می آرد آخر دامن قاتل به دست
۳نعل وارونی است در ظاهر مرا این پیچ و تاب
ورنه من چون راه دارم دامن منزل به دست
۴باددستی گر شود با خاطر آزاده جمع
چون صنوبر میتوان آورد چندین دل به دست
۵دست و پایی می زنم چون مرغ بسمل زیر تیغ
بر امید آن که آرم دامن قاتل به دست
۶خاتم فرمانروایی را مثنی می کند
مور عاجز را اگر آرد سلیمان دل به دست
۷نیست این وحشت سرا جای عمارت، ورنه من
دارم از گرد یتیمی همچو گوهر گل به دست
۸نعمت دنیا نسازد سیر چشم حرص را
هست در دریای پر گوهر صدف سایل به دست
۹می توان از دل زدودن پیچ و تاب عشق را
جوهر از فولاد اگر صائب شود زایل به دست
۱۰