دل به خون در انتظار وعده جانان نشست
بر سر آتش به تمکین این چنین نتوان نشست
۱در صدف گوهر ز چشم شور باشد در امان
حسن یوسف بیش شد تا در چَه و زندان نشست
۲بیم سیلاب خطر فرش است در معموره ها
فارغ البال است هر جغدی که در ویران نشست
۳از کواکب تا پر از سنگ است دامان فلک
با حضور دل درین وحشت سرا نتوان نشست
۴گشت تیر روی ترکش در نظرها آه من
در دل تنگم ز بس پهلوی هم پیکان نشست
۵چشمه خورشید در گرد خجالت غوطه زد
تا غبار خط مشکین بر رخ جانان نشست
۶داشتم وقت خوشی از بی قراری های عشق
کشتیام بی بال و پر گردید تا طوفان نشست
۷در سیاهی چون نگین زد غوطه اسکندر، ولی
خضر را نقش مراد از چشمه حیوان نشست
۸شد عبیر رحمت جاوید صائب در کفن
هر که را گردی ز راه عشق بر دامان نشست
۹