ریخت در دل سینه من هر که را مینا شکست
من شدم مستان خمار هر که را صهبا شکست
۱در خمار و مستی از ما چون نمی گیرد خبر
توبه ما را چرا آن چشم بی پروا شکست؟
۲می کند خون گل ز چشم غیرتم بی اختیار
تا که را خاری ز راه عشق او در پا شکست
۳خشک مغزان جهان با تردماغان دشمنند
کشتی ما تخته ها بر مغز این دریا شکست
۴ظلم کردن بر بلا گردان خود انصاف نیست
بی سبب بال مرا آن آتشین سیما شکست
۵نعل ما را شوق بیتابی که بر آتش نهاد
بر کمر کوه گران را دامن صحرا شکست
۶چون علم گر پا توانی کرد قایم در مصاف
لشکری را می توانی با تن تنها شکست
۷بر چراغ دیده من نور بیتابی فزود
آن که از سنگین دلی آیینه ما را شکست
۸می شمارد سنگ کم رطل گران را ظرف ما
ساغر بی ظرف نتواند خمار ما شکست
۹خاک خواهد کرد صائب درد می در کاسه اش
محتسب گر بر سر خم ساغر و مینا شکست
۱۰