خط سنگین دل بهای لعل جانان را شکست
دیده از حق نمک بست و نمکدان را شکست
۱گرچه از خط معنبر در سیاهی غوطه زد
می توان زان لب خمار آب حیوان را شکست
۲چون سهیل از دیدن او بود روشن دیده ها
از چه رو خط رنگ آن سیب زنخدان را شکست؟
۳شد مسلسل حلقه زنجیر، مجنون مرا
هر قدر مشاطه آن زلف پریشان را شکست
۴شوخی چشم غزالان پای خواب آلود شد
چشم او تا بر میان دامان مژگان را شکست
۵سخت رویی جنگ دارد با محبت، ورنه من
می توانستم در این باغ و بستان را شکست
۶شد کتان را خار پیراهن فروغ ماهتاب
حسن او از بس که بر هم ماه تابان را شکست
۷جمع تا کردیم خود را نوبهاران رفته بود
در لباس غنچه می بایست دامان را شکست
۸از هجوم داغ صائب ماند آهم در جگر
جوش گل بال و پر مرغ گلستان را شکست
۹