تنگ ظرفم، بادهٔ کم زور می سازد مرا
دورگردی و نگاهِ دور میسازد مرا
۱نیست از بیحاصلی نقلِ مکان در خاطرم
خارِ بی برگم، زمینِ شور میسازد مرا
۲چشم بر دریا ندارد کاسهٔ دریوزهام
اشکِ نیسان چون صدف معمور میسازد مرا
۳با گشادِ جبهه چون آیینه نازکمشربم
از نظرها یک نفس مستور میسازد مرا
۴نیست در دل حسن را زنگی ز نیلِ چشمزخم
آبِ حیوانم، شبِ دِیجور میسازد مرا
۵پلهٔ نزدیک، سازد دستِ جرأت را دراز
خارِ دیوارم، نگاهِ دور میسازد مرا
۶غنچه را با شاخساران است پیوندِ قدیم
دارِ عبرت چون سرِ منصور میسازد مرا
۷خاکساری پادشاهِ وقت خویشم کرده است
از سفالی کاسهٔ فغفور میسازد مرا
۸سبزهٔ خوابیده را بیدار سازد نالهام
وای بر باغی که از خود دور میسازد مرا
۹بر دلِ من چون گهر گردِ یتیمی بار نیست
کلفتِ روی زمین معمور می سازد مرا
۱۰نیست از زخمِ زبان پروا، ز شیرینی مرا
شهدِ صافم، خانهٔ زنبور میسازد مرا
۱۱نیست صائب در بساطِ من به غیر از زخم و داغ
همچو مجنون وادیِ پرشور میسازد مرا
۱۲