روزگار زندگی نقش بر آبی بیش نیست
موج را قسمت ز دریا پیچ و تابی بیش نیست
۱گرچه شد تنگ شکر ز احسان او هر چشم مور
روزی ما زان لب شیرین جوابی بیش نیست
۲آنچه از خون جگر در شیشه دارد آسمان
پیش ما دریاکشان جام شرابی بیش نیست
۳شادی عالم، نظر با محنت بسیار او
خنده برقی نمایان از سحابی بیش نیست
۴گرچه تنگی می کند بر دستگاه بحر، خاک
چشم خواب آلود ما را مشت آبی بیش نیست
۵همت ما دست اگر از آستین بیرون کند
پرده ها آسمان طرف نقابی بیش نیست
۶پیش چشم هر که از غفلت نیاورده است آب
جلوه خشک جهان موج سرابی بیش نیست
۷باد نخوت در کلاه سرفرازان جهان
چون هوا یک لحظه افزون در حبابی بیش نیست
۸نیست از طوفان خطر کشتی به ساحل برده را
از جهان ما را توقع انقلابی بیش نیست
۹جلوه برقی است صائب روزگار خوشدلی
امتداد زندگی مد شهابی بیش نیست
۱۰