عشق را دارالامانی چون دل دیوانه نیست
گنج را بر دل غبار از صحبت ویرانه نیست
۱با گلستانی که ما را آشنایی داده اند
راه حرف آشنا از سبزه بیگانه نیست
۲نقدها را نسیه سازد بدگمانیهای حرص
در قفس هم مرغ ما بی فکر آب و دانه نیست
۳می زند نقش فریب تازه دیگر بر آب
گریه شمع از برای ماتم پروانه نیست
۴دست ما را اختیار از وصل دارد ناامید
ورنه زلف و کاکل او شانه گیر از شانه نیست
۵با سفال و جام زر، یکرنگ می جوشد شراب
نور وحدت را نظر بر کعبه و بتخانه نیست
۶غافل است از همت مستانه پیر مغان
چون سبو دستی که زیر سر درین میخانه نیست
۷بی شعوران در حیاتند از فراموشان خاک
صورت دیوار، هم در خانه، هم در خانه نیست
۸نیست صائب را خبر ز افسانه عشق مجاز
دیده بالغ نظر بر ابجد طفلانه نیست
۹