هر که راهِ گفتگو در پردهٔ اسرار یافت
چون کلیم از لنترانی لذتِ دیدار یافت
۱آنچه میجست از درختِ وادیِ ایمن کلیم
همّتِ منصور بیزحمت ز چوبِ دار یافت
۲شوق اگر مَشّاطه گردد، بیتکلّف میتوان
لذتِ آغوشِ گُل از رخنهٔ دیوار یافت
۳از بلندوپستِ عالم، شِکوه کافرنعمتی است
تیغ، این همواری از سوهانِ ناهموار یافت
۴گر سبک سازی چو شبنم از علایق خویش را
میتوان در پیشگاهِ خاطرِ گل، بار یافت
۵گاه در آغوشِ گل، گه در کنارِ آفتاب
شبنمی بنگر چها از دیدهٔ بیدار یافت
۶رخنهای چون خندهٔ بیجا ندارد مُلکِ حسن
گلفروش از خندهٔ گل راه در گلزار یافت
۷دیدهٔ پوشیده میباید قُماشِ حسن را
پیرِ کنعان بوی وصل از چشمِ چون دستار یافت
۸صیقلِ آیینهگردون، صفایِ خاطرست
میشود تاریکْ عالم، سینه چون زنگار یافت
۹هر چه از عمرِ گرامی صرف در غفلت شود
میتوان یک صبحدم در مُلک، استغفار یافت
۱۰شبنم از شبزندهداری بر سرِ بالین یافت
صائب از خورشید، شمعِ دولتِ بیدار یافت
۱۱