آنچه از خط یار را بر غنچه مستور رفت
کی به تنگ شکر از تاراج خیل مور رفت؟
۱کوچه و بازار را سودای من پر شور داشت
یک جهان شد بی نمک تا از سر من شور رفت
۲از ادب با آنکه کردم دور گردی اختیار
عمر من در آرزوی یک نگاه دور رفت
۳از سیاهی نامه اعمال خود را پاک کرد
هر که زین ماتم سرا با موی چون کافور رفت
۴بر دل و بر دیده یعقوب از دوری نرفت
آنچه از قرب نکویان بر من مهجور رفت
۵من نگویم هیچ، انصاف است ای بیدادگر
کز چنین میخانه ای باید مرا مخمور رفت؟
۶دور باشی سالکان راه حق را لازم است
همچو موسی بی عصا نتوان به کوه طور رفت
۷می شود بازیچه باد صبا خاکسترش
در محافل هر که چون پروانه بی دستور رفت
۸وحشت من از گرانجانان تن پرور بجاست
چون به پای خود توان در زندگی در گور رفت؟
۹عالم پر شور با می می کند کار نمک
هر که مست آمد به این وحشت سرا، مخمور رفت
۱۰حرف حق را بر زمین انداختن بی حرمتی است
زین سبب بر منبر دار فنا منصور رفت
۱۱کار عشق از غیرت همکار می یابد کمال
قوت بازوی من از رفتن همزور رفت
۱۲زندگانی در میان خلق صائب مشکل است
ورنه عریان می توان در خانه زنبور رفت
۱۳این جواب آن غزل صائب که سید گفته است
خار می گردد نگه در دیده چون منظور رفت
۱۴