چون قلم مد حیات من به قیل وقال رفت
هستی بی مغز من در وصف خط وخال رفت
۱حلقه دیگر به زنجیر جنون من فزود
ساق سیمین تو تا در هاله خلخال رفت
۲بال و پر در بزم وحدت پرده بیگانگی است
از میان عاشقان پروانه فارغبال رفت
۳بر مگس هرگز نرفت از دامگاه عنکبوت
بر دل من این ستم کز رشته آمال رفت
۴می کند خار علایق کاهلان را میخ دوز
وقت آن کس خوش کز این وادی به استعجال رفت
۵تنگ چشمی بس که در دوران ما گردید عام
آب نتواند برون از چشمه غربال رفت
۶در بساط من نخواهد جز کف افسوس ماند
باقی عمرم اگر خواهد به این منوال رفت
۷چون سکندر زنگ نومیدی گرفت آیینه اش
هر که در ظلمت به نور اختر اقبال رفت
۸گر ثبات عالم صورت به این آیین بود
خواهد از آیینه تصویر هم تمثال رفت
۹آه کز عارض، سیاهیهای موم من تمام
از سیه کاری به خرج نامه اعمال رفت
۱۰دل ز خال زیر زلف او گرفتن مشکل است
در شب تاریک نتوان دزد را دنبال رفت
۱۱از لب اظهار می گردد سبک درد گران
از بدن بیرون تب سوزان به یک تبخال رفت
۱۲این جواب آن غزل صائب که می گوید وحید
بود با یوسف دل یعقوب فارغبال رفت
۱۳