تا غبار خط به گرد عارضش منزل گرفت
آسمان آیینه خورشید را در گل گرفت
۱این قدر تدبیر در تسخیر ما در کار نیست
مرغ نوپرواز ما را می توان غافل گرفت
۲پر برون آرد به اندک روزگاری چون خدنگ
هر که را درد طلب پیکان صفت در دل گرفت
۳دست گستاخی ندارد خار صحرای ادب
ورنه مجنون می تواند دامن محمل گرفت
۴سبحه از ریگ روان سازم که دست طاقتم
سوده شد از بس شمار عقده مشکل گرفت
۵دست بردارد اگر از چشم بندی شرم عشق
می توان از یک نگه تیغ از کف قاتل گرفت
۶بی تکلف می تواند لاف خودداری زدن
هر که در وقت خرام او عنان دل گرفت
۷چون شرر رقص طرب در جانفشانی می کنم
بس که چون صائب ز اوضاع جهانم دل گرفت
۸