کام خود را کلک مشکین از سخن آخر گرفت
نافه از ناف غزالان ختن آخر گرفت
۱گرچه عمری کرد کلک تر زبان استادگی
گوش تا گوش زمین را از سخن آخر گرفت
۲گرچه از داغ غریبی روزگاری سوخت دل
مرهم کافوری از صبح وطن آخر گرفت
۳چشم مستش گرچه برد از کار دست و دل مرا
شکر لله دستم آن سیب ذقن آخر گرفت
۴چهره نتوانست شد با روی آتشناک یار
شمع از خجلت سر خود ز انجمن آخر گرفت
۵در به روی آشنایان بستن از انصاف نیست
سبزه بیگانه خواهد این چمن آخر گرفت
۶از خزان در روزگار میر عدل نوبهار
خون خود را لاله خونین کفن آخر گرفت
۷گرچه اول دیده را از پیرهن یعقوب باخت
خون چشم خود ز بوی پیرهن آخر گرفت
۸من به صد امید ازو چشم نوازش داشتم
خط مشکین کام ازان تنگ دهن آخر گرفت
۹گرچه از سنگین دلی ما را به یکدیگر شکست
داد ما را خط ز زلف پر شکن آخر گرفت
۱۰تیشه در تمثال شیرین گرچه سختیها کشید
جان شیرین مزد دست از کوهکن آخر گرفت
۱۱گرچه پیچ و تاب زد بسیار چون نال قلم
ملک معنی صائب شیرین سخن آخر گرفت
۱۲