گرچه سیمای خزان دارد رخ چون زر مرا
در سواد دل بهاری هست چون عنبر مرا
۱آرزویی هر زمان در دل بر آتش می نهم
آتش بی دود، باشد عیب چون مجمر مرا
۲جوهر آیینه من چون زره زیر قباست
در صفای سینه پوشیده است بس جوهر مرا
۳نعمتی چون سیر چشمی نیست بر خوان وجود
بی نیاز از بحر دارد آب این گوهر مرا
۴چهره خورشید پنهان است در زنگار من
می زند صیقل به چشم بسته روشنگر مرا
۵گرچه چون شبنم درین گلشن غریب افتادهام
باغبان از دامن گل می کند بستر مرا
۶بس که دیدم سرد مهری از نسیم نوبهار
باده خون مرده شد چون لاله در ساغر مرا
۷سنگ خارا را شرار من گریبان پاره کرد
ساده لوح آن کس که می پوشد به خاکستر مرا
۸می شود از غفلت سرشار من رگ های خواب
سوزن الماس اگر ریزند در بستر مرا
۹خرده بینی نیست صائب، ور نه چون خال بتان
یک جهان معنی است در هر نقطه ای مضمر مرا
۱۰