نیست تاب درد غربت جان افگار مرا
با قفس آزاد کن مرغ گرفتار مرا
۱دارد از تار نفس زنار، نفس کافرم
تا دم آخر گسستن نیست زنار مرا
۲دست می شوید ز کار گل به آب زندگی
چون خضر هر کس کند تعمیر دیوار مرا
۳درد را بیچارگی بر من گوارا کرده بود
شربت عیسی به جان آورد بیمار مرا
۴فارغ از سیر گلستانم که فکر دوربین
می کند در زیر بال آماده گلزار مرا
۵از سر و سامان من بگذر که جوش مغز ساخت
چون کف دریا پریشانگرد دستار مرا
۶گریه بیرون برد از دستم عنان اختیار
سر به صحرا داد جوش لاله کهسار مرا
۷جز ملامت از جنون دیوانه ام طرفی نبست
سنگ طفلان بود حاصل نخل پربار مرا
۸عالمی می آمد از گفتار من صائب به راه
بهره از کردار اگر می بود گفتار مرا
۹