زلف را نبود سرانجامی که میباید مرا
خط مگر سامان دهد دامی که میباید مرا
۱کم مبادا سایهٔ عشق از سرم، کز درد و داغ
میرساند پخته و خامی که میباید مرا
۲برنمیدارد به رغم من نظر از خاکِ راه
میفشاند بر زمین جامی که میباید مرا
۳از غلط بخشی کند در کارِ اربابِ هوس
آن لبِ خوش حرف، دشنامی که میباید مرا
۴از پریدنهای چشم و از تپیدنهای دل
میرسد از یار پیغامی که میباید مرا
۵حرص چون ریگِروان منزل نمیداند که چیست
ورنه آماده است هر کامی که میباید مرا
۶میدرخشد از ته هر حلقه روزِ روشنی
در شبِ زلف است ایامی که میباید مرا
۷نیست بعد از عشق پروای صراطم، زان که داد
این ره باریک، اندامی که میباید مرا
۸حق به دستِ من بود صائب اگر خون میخورم
نیست در میخانهها جامی که میباید مرا
۹