برگ عیشی نیست چشم از نوبهار او مرا
بس بود چون لاله داغی یادگار او مرا
۱یک دهن خمیازه ام چون زخم، بی شمشیر او
عالم آب است تیغ آبدار او مرا
۲خط باطل می کشد بر صفحه آیینه ها
گر دل روشن کند آیینه دار او مرا
۳می کند گرد یتیمی آب گوهر را زیاد
نیست گردی بر دل از خط غبار او مرا
۴خون من خواهد گرفت از دامن او گرد من
کرد اگر با خاک یکسان انتظار او مرا
۵می کنم از نامه و پیغام، اظهار حیات
سخت جانی کرد آخر شرمسار او مرا
۶صائب از خشم و عتاب او ندارم شکوه ای
خوشترست از صد گل بی خار، خار او مرا
۷