می کند پامال، تن آخر دل آسوده را
می شود دامن کفن این پای خواب آلوده را
۱جز پشیمانی ندارد حاصلی طول امل
چند پیمایی مکرر این ره پیموده را؟
۲آن که دارد آرزوی راه بی پایان عشق
کاش می دید این دل و دست و قدم فرسوده را
۳می کشد در حلقه فرمان به اندک فرصتی
گوشمال آسمان، گوش سخن نشنوده را
۴از دل شب می کند در یوزه روز سیاه
دید تا ماه تمام آن روی مشک اندوده را
۵دل چو غافل شد ز حق، فرمان پذیر تن شود
می برد هر جا که خواهد اسب، خواب آلوده را
۶کی برابر می کنم صائب به ماه و آفتاب؟
چهره بر آستان خاکساری سوده را
۷