دل سیه سازد در و دیوار، سودا کرده را
شهر زندان است روی دل به صحرا کرده را
۱کوس رحلت نغمه داود می آید به گوش
پیشتر از کوچ، زاد ره مهیا کرده را
۲شهپر پرواز چشم است از تمناهای خام
چشم قربانی است دل ترک تمنا کرده را
۳قطره گردد گوهر غلطان در آغوش صدف
دل تپد در سینه دایم سیر دریا کرده را
۴لب به روشن گوهران وا کن که ابر نوبهار
مهر گوهر می زند بر لب، دهن وا کرده را
۵پرده ناموس از زخم زبان لرزد به خود
هیچ پروا از ملامت نیست رسوا کرده را
۶از دل تارست در چشم تو دنیا بی صفا
یوسفستان است عالم دل مصفا کرده را
۷چشم پوشیدن بود مشاطه رخسار زشت
جنت نقدست دنیا، رو به عقبی کرده را
۸ابر نیسان از صدف احسان نمی دارد دریغ
مخزن گوهر شود دل دست بالا کرده را
۹شبنم گلزار جنت در نمی آید به چشم
گریه همچون شمع در دامان شب ها کرده را
۱۰گل به شبنم روی خود را پاک نتوانست کرد
چهره خونین است دایم خنده بی جا کرده را
۱۱از سواد شهر بر مجنون شود عالم سیاه
خانه گور تنگ باشد سیر صحرا کرده را
۱۲زندگی بر من شد از تیغ شهادت ناگوار
می شود باطل تیمم آب پیدا کرده را
۱۳عالم پر شور صائب وحشت آبادی بود
سیر کوه قاف عزلت همچو عنقا کرده را
۱۴