می کنم از سینه بیرون این دل افسرده را
بشنوم تا چند بوی این چراغ مرده را؟
۱شب چو خون مرده و سنگ مزارش خواب توست
زنده گردان از عبادت این زمین مرده را
۲ای گل بی درد، پر زر کن دهان بلبلان
در گره چون غنچه خواهی بست چند این خرده را؟
۳زنگ هیهات است از پیکان زداید خون گرم
باده چون آرد به حال خود دل افسرده را؟
۴از ترشرویان شود ماتم سرا دارالسرور
ره مده رضوان به جنت زاهد دلمرده را
۵باعث آرامش دل گشت صائب خط یار
توتیای چشم باشد خاک، طوفان برده را
۶