پوست زندان است بر تن زاهد افسرده را
حاجت زندان دیگر نیست خون مرده را
۱بر جراحت بخیه نتواند ره خوناب بست
سود ندهد مهر خاموشی دل آزرده را
۲خضر در سرچشمه تیغش نمازی می کند
عمر اگر باشد، دهان آب حیوان خورده را
۳نقد جان را چون شرر بر آتشین رویی فشان
در گره تا کی توان چون غنچه بست این خرده را؟
۴آب را استادگی آیینه روشن کند
صاف می سازد تحمل، طبع بر هم خورده را
۵می کند باد مخالف شور دریا را زیاد
کی نصیحت می دهد تسکین، دل آزرده را؟
۶هر چه رفت از کف، به دست آوردن او مشکل است
چون کند گردآوری گل، بوی غارت برده را؟
۷این جواب آن که وقتی حالتی فرموده است
از نصیحت می دهم تسکین، دل آزرده را
۸