عمر در تلخی سرآید در شراب افتاده را
ساحل از موج خطر باشد در آب افتاده را
۱دارد از حکم روان ما را قضا در پیچ و تاب
اختیاری نیست خاشاک در آب افتاده را
۲دل به دریا کن که در مهد صدف بحر کرم
ساخت گوهر قطره چشم سحاب افتاده را
۳ساحلی جز دست شستن نیست از جان چون حباب
از تهی مغزی به دریای شراب افتاده را
۴در نظر بستن بود، دارالامانی گر بود
سالک در عالم پر انقلاب افتاده را
۵نیست غیر از عقده تبخال دیگر دانه ای
تشنه در دام امواج سراب افتاده را
۶نعمت دنیا نصیب دل سیاهان می شود
جغد دارد زیر پر گنج خراب افتاده را
۷چون نگردد عمر کوته، گرچه جاویدان بود
رشته در قبضه صد پیچ و تاب افتاده را؟
۸پیش هر موجی سپر انداختن لازم بود
در محیط آفرینش چون حباب افتاده را
۹اختیاری نیست در سیر و سکون خویشتن
سایه در پیش پای آفتاب افتاده را
۱۰چون نپاشد تار و پود جسم را از یکدگر؟
چون کتان در دست و پای ماهتاب افتاده را
۱۱کی خبر از ناله شبخیز مظلومان بود؟
در دل شب، مست در آغوش خواب افتاده را
۱۲عزت از افتادگی خیزد که باشد در کنار
جای از افتادگی، حرف کتاب افتاده را
۱۳برنمی آید نفس نشمرده صائب از جگر
در غم و اندیشه روز حساب افتاده را
۱۴