دل شود شاد از شکست آرزو آزاده را
این سبو از خود برآرد در شکستن باده را
۱روی شرم آلود گل را باغبان در کار نیست
حاجب و دربان نمی باید در نگشاده را
۲کاروان شوق را درد طلب رهبر بس است
راه پیمای جنون زنار داند جاده را
۳در دل روشن ندارد ره تمنای بهشت
نقش یوسف می کند مغشوش لوح ساده را
۴با حضور دل هوای خلد کافر نعمتی است
چند خواهی نسیه کرد این نعمت آماده را؟
۵نیست محو یار را اندیشه از زهر فنا
تلخی مرگ است شکر، مور شهد افتاده را
۶سرو از فکر لباس عاریت آسوده است
جامه از پیکر بروید مردم آزاده را
۷زان جهان قانع به دنیا گشت حرص زردرو
برگ کاهی می دهد تسکین، دل بیجاده را
۸نیست خالص طاعت حق تا نگردد کشته نفس
می کند این خون نمازی دامن سجاده را
۹تا به روی پرده سوز یار چشم افکنده است
نیست پروای دو عالم صائب آزاده را
۱۰