نیست یک جو غم ز بی برگی دل آزاده را
تخم خال عیب باشد این زمین ساده را
۱عشرت روی زمین در خاکساری بسته است
بیم افتادن نمی باشد ز پا افتاده را
۲بر سر گفتار، دل را خامشی می آورد
جوش مستی در خم سربسته باشد باده را
۳هر که پامال حوادث شد به منزل می رسد
از رسیدن پیچ و خم مانع نگردد جاده را
۴از نظر افتادن اغیار، عین رحمت است
شکوه بی موقع بود عضو به جا افتاده را
۵می کند قرب خسیسان پاک گوهر را خسیس
می پرد بهر پر کاهی نظر بیجاده را
۶چون کف بی مغز باشد پیش دریا دل، سبک
زاهد اندازد به روی آب اگر سجاده را
۷نیست صائب قسمت منعم به جز حسرت ز مال
اشتها در غیب باشد نعمت آماده را
۸