جا به عرش دوش خود دادم سبوی باده را
فرش کردم در ره می دامن سجاده را
۱چون سبو تا هست نم از زندگی در پیکرت
دستگیری کن می آشامان عاشق باده را
۲این سخن را سرو می گوید به آواز بلند
جامه از پیکر بروید مردم آزاده را
۳روز و شب از صافی خاطر کدورت می کشم
ما چه می کردیم چون آیینه لوح ساده را؟
۴نقطه قاف قناعت دانه من گشته است
بال عنقا بادزن زیبد من افتاده را
۵زهد و مستی را به هم پیوند جانی داده ام
بسته ام بر دامن خم دامن سجاده را
۶صائب آن ابرو کمان رو بر هدف افکند تیر
دیگر از بهر چه داری سینه بگشاده را؟
۷