بال و پر شد شوق من سنگ نشان خفته را
من به راه انداختم این کاروان خفته را
۱مرگ بر ارباب غفلت تلخ تر از زندگی است
گرگ می آید به خواب اکثر شبان خفته را
۲نقد انفاس گرامی رفت از غفلت به باد
راهزن از خویش باشد کاروان خفته را
۳مهر بر لب زن که می ریزد نمک در چشم خواب
خنده بی شرمی گلها خزان خفته را
۴شد ره خوابیده بیدار و همان آسوده اند
برده گویا خواب مرگ این همرهان خفته را
۵از نصیحت غافلان را بی خودی گردد زیاد
طبل رحلت می شود افسانه جان خفته را
۶زود گردد چهره بی شرم پامال نگاه
می رود گلشن به غارت باغبان خفته را
۷از فسون عقل می گردد گرانجانی زیاد
خارخار عشق می باید روان خفته را
۸عالم از افسردگان یک چشم خواب آلود شد
کو قیامت تا برانگیزد جهان خفته را؟
۹جان قدسی را به نور عشق صائب زنده دار
شمع می باید به بالین میهمان خفته را
۱۰