گر دل نکشد دست ز زلف تو عجب نیست
گنجینه این راز به غیر از دل شب نیست
۱آرامش سیماب بر آیینه محال است
گر چر ترا روی دهد جای طرب نیست
۲خاری که نسازی ترش از دیدن آن، روی
در چاشنی فیض کم از هیچ رطب نیست
۳شمعی که به منت دل بیمار نسوزد
در عالم ایجاد به جز گرمی تب نیست
۴در خاطر عاشق نبود را تردد
در دیده حیرت زده وسواس طلب نیست
۵با دامن خلق است ترا دست بدآموز
ورنه چه مرادست که در دامن شب نیست؟
۶هر چند که زندان فرنگ است جگرخوار
اما به جگرخواری زندان ادب نیست
۷خون جگرست آنچه به ابرام ستانی
رزق تو همان است که موقوف طلب نیست
۸در کار بود سلسله، زندانی تن را
از خویش برون آمده در بند نسب نیست
۹مردم ز تکلف همه در قید فرنگند
هر جا که تکلف نبود هیچ تعب نیست
۱۰صائب اگر ازگوشه پرستان جهانی
چون خال، ترا جا به ازان گوشه لب نیست
۱۱