خود به خود چشم تو در گفتارست
بیخودی لازمه بیمارست
۱با حدیث لب جان پرور او
بوی گل چون نفس بیمارست
۲رزق اهل نظر از پرتو حسن
روزی آینه از دیدارست
۳فلک بی سر و پا فانوسی است
که چراغش ز دل بیمارست
۴تو نداری سر سودا، ورنه
یوسفی در سر هر بازارست
۵دل به ماتمکده خاک مبند
گر دل زنده ترا در کارست
۶ریگ این بادیه خون آشام است
خاک این مرحله آدمخوارست
۷سربلندی ثمر بی برگی است
خار را جا به سر دیوارست
۸سینه چاکان ترا چون گل صبح
مغز آشفته تر از دستارست
۹در تن مرده دلان رشته جان
پر کاهی است که بر دیوارست
۱۰عقل و فطرت به جوی نستانند
دوردور شکم و دستارست
۱۱سیر و دور فلک ناهموار
چون تو هموار شوی هموارست
۱۲بر من از زهر ملامت صائب
هر سر موی، زبان مارست
۱۳