قرص خورشیدست اول لقمه مهمان صبح
چون توانم داد شرح نعمت الوان صبح؟
۱می توان اسباب مجلس را قیاس از شمع کرد
آفتاب گرمرو شمعی است از ایوان صبح
۲صیقل روح است فیض صحبت اشراقیان
سینه خود را مصفا ساز از یونان صبح
۳می شود در شش جهت حکمش روان چون آفتاب
هر که را بر سر گذارد تاج زر سلطان صبح
۴خضر ازین سرچشمه عمر جاودانی یافته است
ساغری بستان ز دست چشمه حیوان صبح
۵می شود سرپنجه خورشید تابان پنجه اش
هر که آویزد ز روی صدق در دامان صبح
۶مد احسانی که نامش بر زبانها مانده است
می کشد کلک قضا هر روز در دیوان صبح
۷عقده های مشکل خود را یکایک عرض کن
تا نگردیده است خونین از شفق دندان صبح
۸دیده بیدار خود را حلقه فتراک کن
تا مگر صیدی توانی برد از میدان صبح
۹قوت بازوی توفیقی ز حق دریوزه کن
خوش برآر این گوی زر را از خم چوگان صبح
۱۰در لحد با خود مبر زنهار این مار سیاه
نامه خود را بشو در بحر بی پایان صبح
۱۱صحبت روشن ضمیران کیمیای دولت است
سرمکش تا می توانی از خط فرمان صبح
۱۲هیچ کافر را الهی کودک بدخو مباد!
خون شد از بدخویی من شیر در پستان صبح
۱۳زحمت روزی نباشد بر دل روشندلان
پخته می آید برون از خوان قسمت نان صبح
۱۴چون شدی محروم صائب از گل شب بوی فیض
برگ عیشی در گریبان ریز از بستان صبح
۱۵