خرده انجم ندارد رونقی در کوی صبح
مهره خورشید شایسته است بر بازوی صبح
۱گرچه می آید چو طفلان بوی شیرش از دهان
شکرستان می شود عالم ز گفت و گوی صبح
۲صادقان را می رسد از عالم بالا مدد
می دهد از اشک انجم، چرخ شست و شوی صبح
۳در حریم پاکبازان بی وضو رفتن خطاست
تا نشویی دست از دنیا، مرو در کوی صبح
۴عشق دایم دستبازی با دل روشن کند
آفتاب عالم افروزست دستنبوی صبح
۵در مصیبت خانه دنیا دل بی داغ نیست
مهر تابان دست افسوسی است بر زانوی صبح
۶صیقل آیینه دلهای ظلمت دیده است
این اشارتها که پیوسته است با ابروی صبح
۷از نسیم صبح چون خورشید روشنتر شود
شمع هر کس یافت نور از چربی پهلوی صبح
۸دست از دامان این دریای رحمت برمدار
تا شود دستت ید بیضا ز آب روی صبح
۹چشم حیرت بس که بر روی عرقناک تو دوخت
زنگ بست آیینه خورشید بر زانوی صبح
۱۰تا غرور پاکدامانی نسازد گمرهش
پنجه خونین کشیدند از شفق بر روی صبح
۱۱تا ز نور جبهه ات روی زمین روشن شود
دست و رویی تازه کن چون آفتاب از جوی صبح
۱۲در تو تأثیر از دل تاریک نبود آه را
ورنه می گردد سفید از آه سردی موی صبح
۱۳صحبت روشن ضمیران ناقصان را کیمیاست
کلک صائب جوی شیری شد ز گفت و گوی صبح
۱۴