گر نه از فتنه ایام خبر دارد صبح
از چه بر دوش ز خورشید سپر دارد صبح؟
۱حزم چون هست، چه حاجت به سلاح دگرست؟
زره از دیده بیدار به بر دارد صبح
۲مغز بی پرده اش آشفته تر از دستارست
از کدامین قدح این نشأه به سر دارد صبح؟
۳چون گل از جای خود آغوش گشا می خیزد
قد موزون که در مد نظر دارد صبح؟
۴گرچه خاکستر شب صیقل زنگار دل است
در صفاکاری دل، دست دگر دارد صبح
۵سینه صافان و سرانجام شکایت، هیهات
باورم نیست که آهی به جگر دارد صبح
۶نیست در پرده چشمش ز سیاهی اثری
می توان یافت عزیزی به سفر دارد صبح
۷برد از مغز زمین خشکی سودا بیرون
جوی شیری است که در پرده شکر دارد صبح
۸دل سنگ آب کند ناله مرغان چمن
پنبه در گوش ازین راهگذر دارد صبح
۹در قدح خون شفق دارد و گل می خندد
مشرب مردم پاکیزه گهر دارد صبح
۱۰چون عرق کوکبش از طرف جبین می ریزد
تا بناگوش که در مد نظر دارد صبح؟
۱۱روزگاری است که در خون شفق می غلطد
از که این زخم نمایان به جگر دارد صبح؟
۱۲با صباحت نتوان کرد ملاحت را جمع
این نمک را ز نمکدان دگر دارد صبح
۱۳هر سحر می جهد از پرتو خورشید ز خواب
از شب تیره عاشق چه خبر دارد صبح؟
۱۴تا برد این غزل تازه صائب به بیاض
همچو خورشید به کف خامه زر دارد صبح
۱۵