نیست با دیده ظاهر دل روشن محتاج
نبود خانه آیینه به روزن محتاج
۱کرده ام غنچه صفت باغ خود از خانه خویش
نیستم با دل صد پاره به گلشن محتاج
۲غیر ازین شکوه ازان دست گهربارم نیست
که مرا کرد به دریوزه دامن محتاج
۳جلوه حسن ز کوته نظران مستغنی است
نیست عیسی به نظربازی سوزن محتاج
۴نیست موقوف طلب، همت اگر سرشارست
دامن ابر نباشد به فشردن محتاج
۵شاهد نقص جنون است به صحرا رفتن
شعله سرکش ما نیست به دامن محتاج
۶در گلستان جهان غیر دل من صائب
غنچه ای نیست که نبود به شکفتن محتاج
۷