نیست روی عرق آلود به گوهر محتاج
نبود حسن خداداد به زیور محتاج
۱پرده پوشی چه ضرورست نکونامان را؟
نیست پیراهن یوسف به رفوگر محتاج
۲خوان خورشیدی به سرپوش چه حاجت دارد؟
سرآزاده ما نیست به افسر محتاج
۳رهبری نیست به از صدق طلب رهرو را
نیست از راست روی خامه به مسطر محتاج
۴نیست از چاشنی خاک قناعت خبرش
مور تا هست به شیرینی شکر محتاج
۵سلطنت چاره لبی تشنگی حرص نکرد
که به یک جرعه آب است سکندر محتاج
۶هر فقیری که شود از در دل رو گردان
می شود زود به دریوزه صد در محتاج
۷نیست با مهد زمین مردم کامل را کار
طفل تا شیر خورد، هست به مادر محتاج
۸نبود حاجت افسانه گرانخوابان را
نیست این کشتی پر بار به لنگر محتاج
۹کند از رحم سبکدوش، گرانباران را
ورنه درویش نباشد به توانگر محتاج
۱۰نیست در خاطر آزاده تردد را راه
سرو چون آب نباشد به سراسر محتاج
۱۱صائب از قحط سخندان چه به من می گذرد
به سخن کش نشود هیچ سخنور محتاج!
۱۲