داغ ما نیست به دلسوزی یاران محتاج
نبود آتش خورشید به دامان محتاج
۱نه ز نقص است اگر خال ندارد دهنش
نیست آن کان ملاحت به نمکدان محتاج
۲چشم بد دور ز رخسار عرقناک تو باد!
که مرا کرد به صد دیده حیران محتاج
۳حسن را شرم ز آفات نگه می دارد
نبود چهره مریم به نگهبان محتاج
۴نشود جمع به هم نعمت و دندان هرگز
که صدف در دل دریاست به دندان محتاج
۵سر خود گیر ز درگاه بهشت ای رضوان
که در اهل کرم نیست به دربان محتاج
۶عجز آنجا که کند قدرت خود را ظاهر
به مددکاری مورست سلیمان محتاج
۷در دل ابر چه خون تلخی دریا که نکرد
نشود هیچ کریمی به لئیمان محتاج!
۸می توان یافت که فهمیده نمی گوید حرف
هر که باشد به سخن فهمی یاران محتاج
۹دل دیوانه ما بی دف و نی در رقص است
شور ما نیست به این سلسله چندان محتاج
۱۰دیده سیر مدارید توقع ز جهان
که سپهرست ز خورشید به یک نان محتاج
۱۱صائب البته سخنگو طرفی می خواهد
لب خاموش نباشد به سخندان محتاج
۱۲